نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

عید غدیر

زندگی مامان؛ امسال برای اولین بار از طرف سر کار بابایی به مناسبت عید غدیر دعوت شدیم به نیروگاه طرشت.عمه جون و عمو جون و محدثه جون هم با ما اومدن،خیلی مراسم خوبی بود و خاله باران هم اومده بود وشما کلی ذوق می کردی،ازهمه مهم تر اینکه گذاشتی اولین بار روی صورت نازت نقاشی بشه و حسابی با مزه شده بودی،در کل خیلی خوش گذشت. گوگولی موگولیه مامان خیلی خوردنی شدی نیکا بیا خودت تو آینه ببین چقدر بامزه شدی همش بغل بابایی بودی الانم رو پای بابایی مشغول دیدن مراسمی هر چی بهت اونجا گفتم بریم صورتت بشورم نزاشتی انقدر خسته شده بودی که تو ماشین تو بغل بابایی خوابت برد منم نگران صورتت بودم ایشالا هم...
12 مهر 1394

بای بای شیشه شیر

عشق مامان؛ تو زندگی از بدو تولد مراحلی است حتما باید طبق اصول پشت سرش بزاریم که اگر غیر از این باشه هیچ کاری نظم نداره و اینجاست می توان فهمید که خدای مهربون برای هر کاری دلیلی داره و به بزرگیش بیشتر میتونیم پی ببریم.اینکه خدا جون میگه بچه باید حتما تا 2 سال شیر مادرش بخوره ولی از این بابت همیشه دلگیرم که نتونستم شیر خودم بهت بدم ومجبور شدی شیر خشک بخوری. البته نا شکری نمیکنم هر چیزی حکمتی داره همین که سالمی خدارو شکر میکنم و وقتی که با توام خدارو تو زندگیم احساس میکنم.داشتم می گفتم بچه ای که از سینه مادرش شیر میخوره وابسته به سینه میشه و وقتی که می خوای از شیر بگیریش میگن یکی از سخت ترین مراحل زندگیشه چون وابسته شده برای مادرم خیلی ...
12 مهر 1394

سفرنامه مشهد(2)

دختر نازم نیکا جونی؛ امام رضای مهربون تقریبا بعد از 2 سال من و تو و بابایرو راهیه مشهدش،گلدسته و گنبدش،ضریح و ایوون طلاش،سقاخونه و پنجره فولادش کرد.خوشبختانه دوباره همسفرامون:باباحاجی و مامان جون،عمه جون و عمو جون و محدثه جون بودند.واز همه مهم تر اینکه چشمای منتظرمون روز عرفه و عید قربان به بارگاهش منور کرد.من وبابایی قبلا یکبار دیگه روز عرفه قسمتون شده بود،وخیلی دوست داشتم بازم قسمتون بشه،به خاطر وجود پاک شما آقا امام رضا بار دیگر تو این روز قسمتمون کرد که پیشش باشیم. به همین منظور ما 31شهریور روز سه شنبه راه افتادیم و روز چهارشنبه هم دعای عرفه اونجا بودیم... السلام علیک یا ضامن آهو برای این تصویر جز اشک چیز دیگ...
12 مهر 1394

چهارمین سفر به شمال تو سال 94

سلام بهانه ی قشنگ شاد بودن من و بابایی؛ نیکا جونم روز سه شنبه بود، بابا یهویی غافلگیرمون کرد و گفت که عمو محمود تو انزلی ویلا گرفته، به همراه عمه جون و محدثه جون رفتن شمال و ما هم فردا میریم.من و تو خیلی ذوق کردیم و شما همش میگفتی بلیم دیا پیش محدثه. درسته مدت سفرمون کم بود ولی خیلی خوب بودو خوش گذشت. قربونه ژسه قشنگت یوقت گردنت درد نگیره عزیزم ما 4شنبه 94/5/25ساعت 3بعداظهر حرکت کردیم مامانی تا بابایی بیاد یزله لالندگی کنم بابایی منم می خوام نماز بخونم صندلی عقب جایگاه شما بود برای خودت قشنگ بازی میکردی تازه بهت میگفتم بیا جلو پیش مامان، نمیومدی اینجا هم ن...
29 شهريور 1394

یک روز خوب در قم و جمکران

السلام علیک یا صاحب الزمان السلام علیک یا حضرت معصومه سلام دختر عزیزم ؛ امروز من و تو و بابایی به همراه مامان جون و باباحاجی و عمه جون و عمو محمود و محدثه جون قسمت شد بریم قم و جمکران.  روز خیلی خوبی بود و خیلی زیاد خوش گذشت. یا صاحب زمان خداروشکر دخترم چشم و گوشش سالمه وهر چیزی که من بهش بگم با دیدن و شنیدن خیلی خوب میتونه یاد بگیره و انجام بده،آخه دفعه ی قبل که با نیکا برای اولین بار اومدیم پیشت نیکا خیلی کوچولو بود و نمیتونست به شما سلام بده ولی این بار من یکی دو بار بهش گفتم و تکرار کردم،نیکا هم خوب یاد گرفت،دستای کوچیکش روی سینش گذاشت،کمر کوچولوش خم کرد و به شما و حضرت معصومه خیلی قشنگ سلام داد. ...
20 شهريور 1394

26 ماهگیت مبارک عشقم

ماه من 26ماهگیت مبارک جیگر مامان زمان همین جوری به سرعت داره می گذره و خدارو شکر روز به روز داری بزرگتر میشی و من و از  تک تک ثانیه هایی که از با تو بودن داره می گذره دلگیرم و دلم برای کارهای شیرینت تنگ میشه البته الان خیلی کوچولویی و هر روز کارها و حرفای جدید تری میزنی و دلبری روی دلبری اما باز به خودم امیدواری میدم و میگم الان خیلی زوده که به این چیزا فک کنی آخه دخملت خیلی کوچولوئه. مامانی فکنم تقصیر تو باشه که من و این جوری دیوونه ی خودت کردی آخه تو با این سن کمت خیلی مهربون و فهمیده هستی حتی برای کوچکترین کاری که وظیفمه مثل عوض کردن پوشک با زبون شیرینه بچگونت ازم تشکر می کنی و اشکم در میاری. اگه بخوام از کارات بگم با چند ساع...
16 شهريور 1394

سالگرد ازدواج مامانو و بابادو

دیشب شب خیلی خوبی بود. آخه روزش که 7شهریور بود هشتمین سالگرد ازدواج مامان و بابام بود. منم برای خوشحال کردن مامان و بابام با کمک مامان جون و عمه جون براشون یه جشن کوچولو اما به قول مامانی خیلی باشکوه و دوست داشتنی گرفتیم. مامان و بابام خیلی خوشحال شدند و من و یه عالمه ماچ ماچی کردند. اونا همش خداروشکر میکردند که من و دارن و می گفتن که ثمره ی ازدواجشون یه فرشته کوچولوییه که خیلی دوست داشتنیه و زندگیشونه و گلستان کرده... من و می گفتنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا قبونتون بلم سالگلرد ازدواجتون مبالک دوستون دالم یزله ازین شیرینی های خومزه ای که بابا جونم خلیده بخولم ...
8 شهريور 1394

ولادت امام رضا

رضا جان؛ شور آمدنت، چه رستاخیزی بر انگیخته در چهار گوشه عالم! پلک که وا میکنی،تمام شادی ها متولد می شوند با تو خوشبختی و رستگاری همیشگی است. سلام عزیز دل مامان؛ یه چند سالی میشه که مامان جون و باباحاجی به مناسبت ولادت امام رضا خونشون مولودی میگیرن و خدارو شکر شما هم دومین سالیه که تو این مراسم باشکوه حضور داشتی ولی با این تفاوت که امسال نسبت به پارسال 1سال بزرگ تر شدی و می تونستی راه بری و دست بزنی و رضا رضا کنی... دورتون بگردم السلام علیک یا امام رضا قربون سلام دادنتون یا امام رضا خودت حفظشون کنه و قدمهاشون و زیاده زیاد راهیه مشهدت کن ...
8 شهريور 1394